سخن بزرگان 2

پیرمردی سوار برقطار به مسافرت می رفت.به علت بی توجهی اش ،یک لنگه کفش نو و گران قیمت او از پنجره قطار بیرون افتاد.همسفرانش او را دلداری می دادند که پیرمرد لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت و موجب حیرت همگان شد. پیرمرد گفت :یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف است ،ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند ،خیلی خوشحال خواهد شد.

آدم عاقل همواره می تواند از سختی ها ،شادمانی بیافریند

وبا آن چه از دست داده است ،فرصت سازی کند.

[ ۱۳٩۳/٧/٢۳ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ م . میرزایی ]