❤*❤ دبستان دخترانه نیایش ❤*❤

❤ معلــم پـــارچه ا ی اســت با تـــــار محـبت و پـــــود علم❤

داستان (خوا ) استثنا

 داستانوا ) استثنا

یکی بود یکی نبود . تو شهرک الفبا که همه آرام و بیصدا مشغول استراحت بودند .

 (خـ غیر آخر و ا غیر اول) داشتند با هم نقشه ای می کشیدند که چطوری به جنگل بروند .

در همین هنگام (و) کوچولو از راه رسید و گفت: من هم با خودتون می برید؟

(خـ غیر آآخر و ا غیر اول) تعجب کردند و به او گفتند : تو از کجا فهمیدی ؟

( و) کوچولو گفت : خوب دیگه یا منو می برید یا به (آ – خ) می گویم .

هردو به هم نگاه کردندوگفتند : باشه تو را می بریم.به شرطی که به کسی نگی ها.

                                               

 (و) قبول کرد، هر سه حرکت کردند .دربین راه (و)کوچولو جا می موند

(خـ - ا)  عصبانی شدند .( خـ )دلش به حال او سوخت و گفت :بیا بغلم ،

خیلی داری غر می زنی شرط مون یادت نره .

(و) گفت : از حالابه بعد من هیچ حرفی نمی زنم ، قول می دهم.

(خـ  ا) او را بغل کردند و به راه افتادند . در جنگل حیوان های ترسناکی بودند

که آن ها را می ترساندند . آن ها از ترس فرار کردند و به شهرک الفبا برگشتند .

 (خـ) می خواست (و) کوچولو را از خود جدا کند اما او پایین نیامد و هیچ

حرفی هم نمی زد .همه ناراحت بودند که چی شده .

فقط (خـ غیر آخر و ا غیر اول ) می فهمیدند که درد او از روی ترس بوده ،

کسی از ماجرای آن روز آن ها خبر دار نشد .

اما از آن روز تا حالا هر سه با هم هستند که نوشته می شوند:

 (خوا) و خوانده می شوند (خا) 
     

                          

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢ ] [ ۳:٥٢ ‎ق.ظ ] [ م . میرزایی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه