دل نوشته

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده

شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها

به اقیانوس چشم می‌دوخت،تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به

چشم نمی‌آمد.آخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل

بسازد ....تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از

جستجوی غذا بازگشت،خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،

بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه

توانستی با من چنین کنی؟»صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره

نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!».

خدایا :تو می دانی آن جه را ما نمی دانیم. 

                خدایا :به داده ها و نداده هایت شکر   لبخند

/ 0 نظر / 25 بازدید